نمیدونم مین اینجوریم یا همه این مدلین که روزای سرد وخشک خصوصا توپاییز بیشتر احساس نیازمیکنی به یه همدم وکسی که بشه باهاش حرف زدو اونم شنونده خوبی باشه ودرکت کنه .
شاید ربطی به آب وهوا نداشته باشه ویا ...نمیدونم ولی امروز یه جوریم که کمتر دوس دارم حرف بزنم وبیشترسکوت رودوس دارم
تواتاقم روی مبل راحتی نشستم ویه کمی سردم شده وشالم روبرداشتم وپیچیدم دورسرم ولباس گرم مخملیمم تنم کردم ولی بازم سردمه تو اتاقم بخاری نیست ولی توی هال واتاق نشیمن دوتا بخاری هست با این حال بازم سردمه وازدیشبم سرفه میکنم ویه ذره سردرد دارم بعدازظهرم که باید برم بیرون احتمالا یه ساعتی پیاده روی کنم
قبل نوشتن این مطلب داشتم کتاب دختری درقطار رومیخوندم که مادرم صدام زد که بیا ناهاربخور ومن جواب ندادم وبه خوندن کتاب ادامه دادم
کتاب جالبه من فعلا تاص 30 ش روخوندم
قصه دختر تنهایی به نظرمیرسه باشه آدمی که بریده وازخیلی جاها خاطره داره حالا درادامه بینم چه جوریه
سرم رو روی مبل میزارم یه ذره راحتتر میشینم روی مبل وبه عکسهایی که روی دیوار اتاقم چسبوندم نگاه میکنم
بعضی وقتها بی تفاوتم .آها حالت امروزم اینجوریه دوس دارم سکوت کنم وتنها باشم وبی تفاوت به همه چی
یه دفه چشمم به دار قالی افتاد که دوساله نیمه کاره اقتاده وتصویر یه کلبه قشنگ توی یه جنگل سبزه با یه رودخونه روان وکلی مرغ وخروس اون دور و ور
یه دفه دلم به حال این دارقالی که اینجور تنها افتاده یه گوشه سوخت
دنگ دنگ دنگ صدای چکش زدن میاد تواین وسط ظهر آدمو کلافه میکنه
صدای صلوات خوندن مادرو دارم میشنوم که نشسته توی پذیرایی وصلوات میخونه
امروزیک شنبه است ولی انگارعصرجمعه است برا من
برچسب:
نویسنده: حمید قنبریپور