بس درزدم وهیچ صدایی نشیندم
یا من هیچکسم یا در این خانه کسی نیست
این چه حسیه که نمیدونم دارم راهمودرست میرم یا اشتباه
این چه حسیه که ....
اصلن توحالت سکونم
ساکن تواتاق سرد وبی روح
اتاقی که وقتی صبحها موقع بیدارشدن سرمواززیرپتودرمیارم نورآفتاب میخوره به چشمم،چشمامواروم میبندم که نوراذیتم نکنه ودوباره پتو رومیکشم روم وهیچ انگیزه ای برای بیدارشدن ندارم
آه خدای خوبم مگه خودت قول ندادی بعد ازهرسختی اسانی است
مگه خودت قول ندادی که وقتی کسی صدام بزنه صداشومیشنوم وجوابشم میدم من که ازاون بنده هاتم که همیشه صدات میزنم وهیچ جوابی...
پیرشدم ازبس صدات زدم پیر
الان وسط ظهرکه آفتاب توآسمونه ولی هواخیلی سرده.هوای بیرون سرده والبته هوای اتاق منم خیلی سرده،بازم درازکشیدم ونورآفتاب ازنورگیرپذیرایی میخوره به پنجره اتاق من واذیت میشم
یه کم سردرد دارم
هوای این روزابدجوردلگیره
برچسب: نودوپنج,
نویسنده: حمید قنبریپور